4-داستانک :

 

 

" تمام آرزوی من داشتن یک ماشین سواری زانتیا بود تا بتوانم مادر پیر و مریضم را سوارش کنم و به گردش ببرم ولی من نه کاری داشتم و نه پولی و درد بیماری مادرم هم شده بود قوزِ بالای قوز . مادرم دنیای من بود بدون او زندگی برایم معنایی نداشت دوست داشتم به هر طریق ممکن او را شاد کنم و او چون می دید که من عاشق داشتن یک ماشین شخصی هستم همیشه دست به دعا بود ولی هر بار می گفت پسرم اول باید تلاش کنی و از راه حلال پولی به دست بیاوری تا بتوانی به خواسته هایت برسی ...

  هوا تازه رو به تاریکی گذاشته بود بی هدف در خیابان ها پرسه می زدم و غرق در خیالات جورواجور خود بودم تا چشم باز کردم زنی را دیدم که از خودروی زانتیای مشکی خود پیاده شد و بدون اینکه ماشین را خاموش کند به دکه روزنامه فروشی نزدیک شد تا روزنامه ای بخرد . یک آن ، هیچ چیز نفهمیدم دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد خون به مغزم نرسید ماشین زانتیا ، روشن ، بدون راننده تا به خودم آمدم پشت فرمان بودم و با سرعت خیابان ها را پشت سر می گذاشتم تا مبادا تعقیبم کرده باشند در همین اثنا زنی از عرض خیابان می گذشت که به دلیل سرعت بالای ماشین نتوانستم ماشین را کنترل کنم از ترس نمی دانستم چه کنم اول سرقت ماشین و حالا هم ....

به سرعت از خیابان ها گذشتم و چاره ای ندیدم تا خودرو را در پارکینگ منزل خواهرم پارک کنم تا آب ها از آسیاب بیفتد . تا به منزل خواهرم رسیدم ، شوهرخواهرم سرآسیمه بیرون پرید و گفت : کجایی ؟ خواهرت از هوش رفته ... همین الان از مرکز اورژانس تماس گرفتند و گفتند که مادرجان که برای خرید داروهایش بیرون رفته بوده توسط یک شخص عوضی زیر گرفته شده و متاسفانه فوت کرده است ! "

"هر چه کنی به خود کنی                گر همه نیک و بد کنی "

 

 

" پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست . خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت . پسرک پرسید : بستنی شکلاتی چند است ؟  خدمتکار با اکراه گفت 50 سنت . پسرک پول خردهایش را شمرد و بعد پرسید بستنی معمولی چند است ؟ خدمتکار با بی حوصلگی گفت 35 سنت . پسرک گفت برای من بستنی معمولی بیاورید ...

خدمتکارِ بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی دیگران آماده کرد و برای پسرک آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت . پسرک بستنی را خورد  و صورتحساب را برداشت  و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت .

هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت ، گریه اش گرفت !  پسربچه در روی میز در کنار ظرف خالیِ بستنی ، مبلغ 15 سنت برای خدمتکار انعام گذاشته بود در حالی که می توانست با آن مبلغ برای خود بستنی شکلاتی سفارش دهد . "

 شکسپیر چه زیبا گفته است : " بعضی بزرگ زاده می شوند ، برخی بزرگی را به دست می آورند و برخی دیگر ، بدون اینکه بخواهند بزرگی را با خود دارند . " 

» ویژه های مدیریت » داستانک